هرگاه کسي را ديديد که به وي زهد دردنيا و کم گويي عطا شده، بدو نزديک شويد که حکمت القامي کند . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]

وبلاگ شخصي محسن بيات

Powerd by: Parsiblog ® team.
+ بسم الله الرحمن الرحيم ... ن والقلم و ما يسطرون ...(سه‏شنبه 5 شهريور 1387 ساعت 1:6 صبح )

 


بس کن اي ساقي رز طرفه از اين جام شراب
که همه عمر برفته است پي باده بر آب
حيف آن وقت که ما با تو به سر آورديم
لحظه ها پوچ گذشتند همه همچو سراب
آنهمه واله و شيدايي ما آخر کار
تکه تکه همه گرديد چه آسان چو سحاب
راست مي گفت نسيم سحري با من و دل
که شما هيچ ندانيد از اين دير خراب
که همه عاشق و معشوق و همه ساقي مست
جمله از غفلت خود نادم و دل خون و کباب
اي خدا باده ي ساقي همه ارزاني او
از همين باده ي خود ده دو سه پيمانه ي ناب
تا که با مستي تو غافل از اين دير شويم
بهر اين خواهش ما صبر مکن پس بشتاب


محسن بيات - 22/3/87


» محسن بيات
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ بسم الله الرحمن الرحيم ... ن والقلم و ما يسطرون ...(شنبه 26 مرداد 1387 ساعت 8:26 عصر )

  


اي خدا کاش که آن دلبرمان باز آيد
روشني بخش دل تيره مان باز آيد
آن مناجات کن طور به شبهاي دراز
آن دعا گوي سحرهاي خزان باز آيد
آن که صد يوسف کنعان به رکابش باشند
منجي عدل زمين مرد زمان باز آيد
آن که عشقش به دل سوخته عشّاقش
خوش نشيند به سرا پرده ي جان باز آيد
آسمان پس سببي ساز که بر تشنه لبان
موج دريا و همه آب روان باز آيد
ياربم ناجي ما را به سلامت برسان
کآن چنان با عظمت تخت نشان باز آيد
  


محسن بيات - 4/3/1387



» محسن بيات
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ بسم الله الرحمن الرحيم ... ن والقلم و ما يسطرون ...(شنبه 19 مرداد 1387 ساعت 6:43 عصر )

وبلاگ شخصي محسن بيات 


 


گر بگويم که خيالش به سرم فتاده چندي
طرفي قرار دل آيد و بس نيازمندي
گر نگويم که رخش خانه به غم خانه بکرده
آتش عشق بسوزد همه قلب آزمندي
من در اين راه دو صد شاخه گرفتار بلايم
ياربم راهنمايي بنما از اين گزندي
چشم ديدن نبود در کف اقبال وجودم
که نگاهي بکنم ژرف به موهاي کمندي
پاي رفتن طرفش نيست به راهي که بپويم
طرف خانه مقصود چو آهو و سمندي
بهر ابراز ارادت به وجود يار نازم
نبود لسان گفتن به سلام و جمله پندي
ساقي ام گفت نگه دار تو عزمت که بشارت
شايد از جانب يارت برسد بخت بلندي


11/2/1387 - محسن بيات


» محسن بيات
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ بسم الله الحمن الرحيم ... ن والقلم و ما يسطرون ...(چهارشنبه 1 فروردين 1386 ساعت 12:0 صبح )

سلام


اعتقاد دارم که عکس از بهترين روشهاي ثبت و يادآوري و مرور گذشته هاست . روشي که با يک نگاه ساده بسياري از خاطرات فراموش شده باز خواني مي شوند ، حتي خاطره هايي که بر اثر گذشت زمان زير گرد و غبار ذهنيات متروک شدند .


من شخصا خيلي به عکس و عکاسي علاقه دارم . به خاطر همين اگر زياد عکس نداشته باشم ، کم هم عکس نداررم .


 راستش مدتي هست که تصميم گرفتم  گاهي چندتا از عکس هاي شخصي ام را  در وبلاگ بگذارم و چند تا از آنها ر آپلود کردم و در وبلاگ قرار دادم . البته بيشتر به خاطر اينکه وبلاگ از حالت يک نواختي خارج بشه و تنوعي داده باشم .


خاطره ها زنده اند ...


 


 



 


راستش تخم مرغ و سيب زميني و گوجه + سوسيس و کالباس بخشهاي جدا نشدني زندگي دانشجويي هست ؛ من چون يه کم زيادي اهل دلم ، عکسهاي اينجوريم کم نيست ...


 



 


 اين عکس رو سيد مصطفي يه هفته قبل از مبعث امسال بود که از من انداخت ... اونروز قرار بود بريم ديدن حاج آقا طباطبايي ... اما آخرين لحظه نشد و با سيد و جواد رفتيم باغ ما ... هرچي به جواد گفتم برو چند تا گلابي رسيده بچين ، تنبلي کرد و نرفت ، اين گلابي ها هم حاصل تنبلي جواد هست که مجبور شدم خودم بچينم ...


 



 


اين عکس رو هم وحيد احمدي انداخته ... با وحيد اومده بوديم پارک پشت بلوکمون ...


 



 


اما اين عکس داستان داره ... راستش امير قطفان انتقاليش رو گرفته بود براي دزفول شهرشون ... طفلک خيلي خوشحال بود ... بهش گفتيم شيريني بده ... اين شد که اون شب جوجه افتاديم ... امير جوجه رو گرفت و من هم برنجش رو گذاشتم ... مهدي ايماني و علي احمدي و آقاي نظر پور درستش کردند و من هم سيخ گرفتم و مهدي هم پخت ... يادش بخير ... آقاي بلوچستاني که مسئول شب خوابگاه بود از بوي کباب و سر و صدا اومد بالا ... اون شب مهمون ما شد ...


از راست : نادر عيني ، خودم ، آقاي بلوچستاني ، مهدي ايماني ، حمزه نظرپور و علي احمدي.


 



 


اين عکس هم داستانش اينکه شين توي خوابگاه ما يه سوئيت داشت ... با ما خيلي خوب بود .. کره اي بود و ادبيات فارسي مي خوند ... آخر ترم مارو دعوت کرد رستوران باستاني نبش ميدان امام ... بد پياده شد بنده خدا ...


 



 


اينهم که معلومه ... عمليات بخور بخور ...


راست :عليرضا عطايي ، دوستش حميد


چپ : خودم ، نظر پور ، علي احمدي ، امير قطفان ، مهدي ايماني .


  



 


البته درس هم مي خونديم ... اين نبود که فقط بخوريم ... تعريف از خود نباشه کم درس نمي خوندم  !


 


 



 


آخر ترم دست آقاي نظرپور هم رو شد ... فهميديم که بابا آقاي نظرپور ماکاروني پز ماهري هست ... البته وقتي مي خواست دم کنه و مايع ماکاروني رو مخلوط کنه خيلي دست ماليش مي کرد ولي خوشمزه بود ... دوباري زحمتش داديم ...


 


 



 


اين عکس رو امير قطفان انداخته تو کلاس ، فکر کنم امتحانهاي پايان ترم بود و قبل از امتحان . اين آقا هم يک اصفهاني به تمام معنا هست ؛ علي طبيبي ، از دوستان خوبم هست ولي خوب بايد تحملش کنم ديگه ، از بس که بد اصفهانيه ؛بچه زرنگ !


» محسن بيات
»» نظرات ديگران ( نظر)


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[5/6/1387- 1:6 ص] بسم الله الرحمن الرحيم ... ن والقلم و ما يسطرون ...
[26/5/1387- 8:26 ع] بسم الله الرحمن الرحيم ... ن والقلم و ما يسطرون ...
[19/5/1387- 6:43 ع] بسم الله الرحمن الرحيم ... ن والقلم و ما يسطرون ...
[1/1/1386- 12:0 ص] بسم الله الحمن الرحيم ... ن والقلم و ما يسطرون ...
[آرشيو شده ها]
 RSS 
 Atom 

بازديدهاي امروز: 5  بازديد
بازديدهاي ديروز: 10  بازديد
مجموع بازديدها: 642  بازديد
[ صفحه اصلي ]
[ وضعيت من در ياهو ]

[ پست الکترونيک ]
[ پارسي بلاگ ]
[ درباره من ]

وبلاگ  شخصي  محسن  بيات
محسن بيات[10]
محسن بيات 22 ساله ، دانشجوي رشته الهيات ، فقه و مباني حقوق
» پيوندهاي روزانه«
» لينک دوستان من«
» آرشيو يادداشت ها«
» موضوعات وبلاگ«
» اشتراک در خبرنامه«

نام:

ايميل: